سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
163
قواعد السلاطين ( فارسى )
به عدل و بذل و توكّل گراى و خوشخويى * برى شو از غضب و كبر و غيرت و اعجاب مصدّران صدور اخبار ، و متصدّيان ظهور آثار ، در دفاتر مشكين محابر چنين آوردهاند كه : در بدخشان ملكى بود كامروا و روشنروان كه انوشيروان دادگستر ، قوانينپرورى از آفتاب عالمتاب عدالتش اكتساب كردى ، و خسرو باختر ، قواعد جهانگيرى از كتاب راى جهان آرايش انتخاب نمودى . او را كنيزكى بود در غايت جمال و حسن كه نور از عالم و حسن از بنى آدم ربودى ؛ ابرو كمان سيمين زنخدان كه ابرويش به تير غمزه ، رخنه در حسن آفتاب تابان كردى ، و زنخدانش به چوگان زلف دلاويز ، خوبى از ماه آسمان ربودى . بيت شيرين دهنى ، نوش لبى ، ماهِ تمامى * شيرين ذَقَنى ، سَرو قدى ، كبك خرامى پادشاه به شمايل موزون او چنان مايل و مفتون بود كه از معاشرتش خرّم و مصاحبتش روشنى دل ربودى . « 1 » زن ملك از غيرت ، خوناب حسرت از ديدهء ندامت مىريخت و دانهء مكر و حسد در ديگ جسد مىپخت ؛ تا روزى ، مشّاطه به حرمسراى ملك داخل شد . زن پادشاه ، قصّهء پر غصّهء خود را با او در ميان گذارد ، و او را از حسرت و محنت خود خبر داد ، و ازو چارهء كار خود ساخت « 2 » . مشّاطه گفت كه : مرا اعلام نماى كه پادشاه كدام عضو او را دوست دارد و به كدام اعضايش بيشتر نظاره مىكند . گفت : در خلوت مشاهده كردهام كه حاجب كماندارش كه هزار جان قربان « 3 » اوست ، قبلهء ملك است و پيوسته نظر بر آن دارد و روى حاجت بر آن مىمالد ، و سيب زنخدانش كه به از ترنج حديقهء حياتبخش اوست و هميشه
--> ( 1 ) . كذا . احتمالا : از معاشرتش خرّمى و از مصاحبتش روشنى دل ربودى . ( 2 ) . كذا . شايد : خواست . ( 3 ) . قربان : به معناى تيردان كماندار نيز هست و مراعات نظير دلپذيرى در عبارت ايجاد كرده .